مرد فقیر

                                                 

 مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت 

آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. 

مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.

 روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. 

هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد

 و روز بعد به مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمى خرم،

 تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.

مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:ما ترازویی نداریم و 

یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم . 

یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم! 


آیا یک نابغه هستید ؟؟؟

                                      چند صورت می بینید؟

    ****جواب قسمت پایین****

                        .

                        .

                        .

                        .

                        .

                        .

                        .

                        .

                        .

                        .

                        .

                        .

                        .


تعداد صورت ها هوش شما
٠ - ٥
کودن
٦ - ٧
کم هوش
٨ - ٩
طبیعی
١٠ - ١١
هوشیار
١٢ - ١٣
نابغه

 

اهل دانشگاهم...

اهل دانشگاهم...

اهل دانشگاهم

رشته ام علافی‌ست

جیب‌هایم خالی ست

پدری دارم

حسرتش یک شب خواب!

دوستانی همه از دم ناباب

و خدایی که مرا کرده جواب.

اهل دانشگاهم ،آزاد اسلامی  ( مایه شرمساریست هرچند بهتر از بیکاریست)

قبله‌ام استاد است

جانمازم نمره!

خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌کاریست

((چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید))

باید از آدم دانا ترسید!

باید از قیمت دانش نالید!

وبه آنها فهماند که من اینجا فهم را فهمیدم و شعور واقعی را دیدم

من به گور پدر علم و هنر خندیدم!

کار ما نیست شناسایی هردمبیلی!

کار ما نیست جواب غلط تحمیلی!

کار ما شاید این است

که مدرک در دست

فرم بی‌گاری هر شرکت بی‌پیکر را کنیم دست به دست چه کنیم ما دیگر  زندگی این است

خوب نیستم...

خوب نیستم...


کم سرمایه ای نیست ؛


داشتن آدمهایی که حالت رابپرسند !


ولی ....


از آن بهتر داشتن آدمهاییست ،


که وقتی حالت را میپرسند ؛


بتوانی بگویی :


خوب نیـــــــــــــــــــــــستم ... !!!


تو کیستی که من اینگونه بی تابم

تو کیستی که من اینگونه بی تابم؟ شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو بسان قایق سرگشته روی گردابم!


تو در کدام سحر ،بر کدام اسب سپید تو را کدام خدا؟ تو از کدام جهان؟


تو در کدام کرانه ،تو از کدام صدف تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟


تو از کدام سبو؟ من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!


چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آه! مدام پیش نگاهی ،مدام پیش نگاه!


کدام نشأه دویده ست از تو در تن من؟ که ذره های وجودم تو را که می بینند،


به رقص می آیند، سرود می خوانند! چه آرزوی محالی است زیستن با تو


مرا همین بگذارند یک سخن با تو؛


به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر! به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!


بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف ! ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟


تو را به هر چه گویی تو، به دوستی سوگند هر آنچه از من بخواه، صبر مخواه.


که صبر ،راه درازی به مرگ پیوسته ست! تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه


تو دور دست امیدی و پای من خسته ست.


همه وجود تو مهر است و جان من محروم


چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته ست.


(فریدون مشیری)


ماه برکت

دعای ماه رجب:

عشق به خدا

رضا به رضایت خداوند

یک روز حضرت موسی (ع) به خداوند متعال عرض کردن : من دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم . خطاب آمد : برو به صحرا . اونجا مردی هست که کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت آمد دید یک مردی هست که بیل میزند و کار میکند . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل (ع)پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکند . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد . فورا نشست و بیلش را هم گذاشت پیش رویش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشمتان را برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :

آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم

مثلث برمودا

از مثلث برمودا چه میدانید؟

ادامه نوشته

مطالب جالب

 

يارو از دختري سئوال ميکرد : اسمت چيه ؟ دختره گفت : نيلوفر ولي بچه ها بهم ميگن نيلي !
ولي اسم خودت چيه ؟ طرف ميگه : چراغعلي ولي بچه ها بهم ميگن لامپ !!!

 

وقتی کسی ناراحتت می کنه 42 تا ماهیچه استفاده میشه تا اخم کنی

! اما فقط 4 تا ماهیچه لازمه که دستت رو دراز کنی و بزنی پس کلش!

 

مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده. شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد. براي همين تمام روز او را زير نظر گرفت. متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد. مثل يك دزد راه مي رود، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند، پچ پچ مي كند. ان قدر از شكّش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض كند ونزد قاضي برود و شكايت كند. اما همين كه وارد خانه شد تبرش را پيدا كرد، زنش آن را جا به جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود، حرف مي زند و رفتار مي‏كند.

 

 

همگي به صف ايستاده بودند تا از آنها پرسيده شود.

نوبت به او رسيد: ((دوست داري روي زمين چه كاره باشي؟))

گفت: ((مي خواهم به ديگران ياد بدهم.)) پذيرفته شد.

چشمانش را بست.ديد به شكل درختي در يك جنگل بزرگ در آمده است.

با خود گفت:((حتماً اشتباهي رخ داده، من كه اين را نخواسته بودم.))

سالها گذشت. روزي داغي اره را روي كمر خود احساس كرد .

با خود گفت: ((و اين چنين عمر من به پايان رسيد و من بهره ي خود را از زندگي نگرفتم.))

با فرياد غمباري سقوط كرد. با صداي غريب كه از روي تنش بلند مي‏شد به هوش آمد.

حالا تخته سياهي بر ديواركلاس شده بود.


برچسب‌ها: اندکی تأمل، داستان قابل تأمل، داستانی در مورد سوء ظن و انتخاب، داستان زیبا داستان کوتاه، داستان کوتاه و زیبا، داستان فلسفی و زیبا و کوتاه