یا ابوافضل العباس
می دانم بابا دو بخش است...
بخشی به نیزه و بخشی به صحرا...!!!
ولی نمی دانم عمو چند بخش است...
باید از بابا پرسید!!!
می دانم بابا دو بخش است...
بخشی به نیزه و بخشی به صحرا...!!!
ولی نمی دانم عمو چند بخش است...
باید از بابا پرسید!!!
إنَّ الأمرَ بِالمَعروفِ وَالنَّهىَ عَنِ المُنكَرِ لا يُقَرِّبانِ مِن أَجَلٍ وَلا يَنقُصانِ مِن رِزقٍ ، لكِن يُضاعِفانِ الثَّوابَ وَيُعظِمانِ الجرَ وَأفضَلُ مِنهُما كَلِمَـةُ عَدلٍ عِندَ إمامٍ جائِرٍ؛
امر به معروف و نهى از منكر نه اجلى را نزديك مىكنند و نه از روزى كم مىنمايند، بلكه ثواب را دو چندان و پاداش را بزرگ مىسازند و برتر از امر به معروف و نهى از منكر سخن عادلانهاى است نزد حاكمى ستمگر.
روز ششم
1. در این روز عبیداللّه بن زیاد نامهای برای عمر بن سعد فرستاد كه: من از نظر
نیروی نظامی اعم از سواره و
پیاده تو را تجهیز كرده ام. توجه داشته باش كه هر روز و هر شب گزارش كار تو را برای من ميفرستند.
2. در این روز "حبیب بن مظاهر اسدی" به امام حسین علیه السلام عرض كرد: یابن رسول اللّه! در این نزدیكی
طائفه ای از بنی اسد سكونت دارند كه اگر اجازه دهی من به نزد آنها بروم و آنها را به سوی شما دعوت نمایم.
امام علیه السلام اجازه دادند و حبیب بن مظاهر شبانگاه بیرون آمد و نزد آنها رفت و به آنان گفت: بهترین ارمغان
را برایتان آورده ام، شما را به یاری پسر رسول خدا دعوت ميكنم، او یارانی دارد كه هر یك از آنها بهتر از هزار مرد
جنگی است و هرگز او را تنها نخواهند گذاشت و به دشمن تسلیم نخواهند نمود. عمر بن سعد او را با لشكری
انبوه محاصره كرده است، چون شما قوم و عشیره من هستید، شما را به این راه خیر دعوت مينمایم... .
در این هنگام مردی از بني اسد كه او را "عبداللّه بن بشیر" مينامیدند برخاست و گفت: من اولین كسی هستم
كه این دعوت را اجابت ميكنم و سپس رجزی حماسی خواند:
قَدْ عَلِمَ الْقَومُ اِذ تَواكلوُا وَاَحْجَمَ الْفُرْسانُ تَثاقَلُوا
اَنِّی شجاعٌ بَطَلٌ مُقاتِلٌ كَاَنَّنِی لَیثُ عَرِینٍ باسِلٌ
"حقیقتا این گروه آگاهند ـ در هنگامی كه آماده پیكار شوند و هنگامی كه سواران از سنگینی و شدت امر
بهراسند، ـ كه من [رزمندهای] شجاع، دلاور و جنگاورم، گویا همانند شیر بیشه ام"
سپس مردان قبیله كه تعدادشان به 90 نفر ميرسید برخاستند و برای یاری امام حسین علیه السلام حركت
كردند. در این میان مردی مخفیانه عمر بن سعد را آگاه كرد و او مردی بنام "ازْرَق" را با 400 سوار به سویشان
فرستاد. آنان در میان راه با یكدیگر درگیر شدند، در حالی كه فاصله چندانی با امام حسین علیه السلام
نداشتند. هنگامی كه یاران بني اسد دانستند تاب مقاومت ندارند، در تاریكی شب پراكنده شدند و به قبیله خود
بازگشتند و شبانه از محل خود كوچ كردند كه مبادا عمر بن سعد بر آنان بتازد.
حبیب بن مظاهر به خدمت امام علیه السلام آمد و جریان را بازگو كرد. امام علیهالسلام فرمودند: "لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ
اِلاّ بِاللّهِ"
شاعر تمام دفتر خود را مرور کرد
بعدش نشست و قافیه را جفت و جور کرد
اذنی گرفته است دوباره برای شعر
خوشحال از این عنایت و حس غرور کرد
اول نوشت "مادرم اما..." و بعد از آن
از روضه های سخت مدینه عبور کرد:
"قدش هلال و دست بر کمر گرفته بود..."
قلبش شکست و عمه به ذهنش خطور کرد
"او می دوید و..." روضه ی مقتل که می نوشت
"او می کشید و..." یاد نگاه صبور کرد
خواهر به شوق عشق به روی تل آمد و
سر را به روی نیزه... نگاهی به نور کرد
باشد اگر چه صحنه ی محشر به پا شده ست
باشد اگر چه روح امین نفخِ صور کرد
"چیزی بجز جمال و قشنگی ندیده بود..."
مافوق صبر عالم و آدم ظهور کرد

(( بسم الله الرحمن الرحيم ))
حرمله بن کاهل اسدی کوفی ,آنکه کودک شيرخـوار امام حسـين (ع) را ( به نام
علی اصغر , يا عبدالله رضيع ) در آغوش امام يا روی دست وی با تير به شهادت
رساند .
سالها پس از حادثه عاشورا , منهال در سفر حـج ديداری با امام سجاد (ع) داشت . حضرت پرسيد :
حال حرمله چگونه است ؟ گفت : درکوفه است و زنده است . امام او را نفرين کرد که :
(( اللهم اذقه حر الحديد , اللهم اذقه حر النار ))
( خدايا سوزش و گرمای آهن و آتش را به او بچشان )
چون به کوفه برگشت , در ديدار با ( مختار ) که خروج کرده بود , ناگهان ديد
که حرمله را آوردند و به دستور مختار , دست و پايش را بريدند و سپس در آتش
افکندند . منهال ماجرای خود با امام سجاد(ع) در دعای امام را نسبت به حرمله
بيان کرد .
مختار از اينکه خواسته و دعای حضرت به دست او تحقق يافته , بسيار خوشحال بود .
روز پنجم
1. در این روز عبیداللّه بن زیاد، شخصی بنام
"شبث بن ربعی"10 را به همراه یك هزار نفر به
طرف كربلا گسیل داد.
2. عبیداللّه بن زیاد در این روز دستور داد تا
شخصی بنام "زجر بن قیس" بر سر راه كربلا
بایستد و هر كسی را كه قصد یاری امام حسین
علیه
السلام داشته و بخواهد به سپاه امام
علیه
السلام ملحق شود، به قتل برساند. همراهان این
مرد 500 نفر بودند.
3. در این روز با توجه به تمام محدودیتهایی كه
برای نپیوستن كسی به سپاه امام حسین علیه
السلام صورت گرفت، مردی به نام "عامر بن ابی
سلامه" خود را به امام علیهالسلام رساند و
سرانجام در كربلا در روز عاشورا به شهادت رسید.
********************
اشعار شب چهارم محرم – روضه طفلان حضرت زینب(س)
اینان کم از دو لاله احمر که نیستند
از یاوران خوب تو کمتر که نیستند
هر چند نور چشم من اما عزیز تر....
....از حنجر بریده اصغر که نیستند
هر چند سرو قامت آنها قیامت است
هرگز به دلربایی اکبر که نیستند
گیرم شهید گشته ، فدای تو می شوند
در کربلا سیاهی لشگر که نیستند
با آنچه مادر از سفر شام گفته بود
در پیج و تاب و حادثه ، بهتر که نسیتند
احرامیان پور

حسین جان:
سائل و سینه زن و سیب ، سحر ، سوره ی فجر
سوز دل بهر عزای تو دمادم داریم...
هفت سین کرمت جور همیشه آقا...
روز چهارم
در روز چهارم محرم، عبیداللّه بن زیاد مردم كوفه را در
مسجد جمع كرد و سخنرانی نمود و ضمن آن مردم را
برای شركت در جنگ با امام حسین علیهالسلام
تشویق و ترغیب نمود.
به دنبال آن 13 هزار نفر در قالب 4 گروه كه عبارت بودند از:
1. شمر بن ذی الجوشن با چهار هزار نفر؛
2. یزید بن ركاب كلبی با دو هزار نفر؛
3. حصین بن نمیر با چهار هزار نفر؛
4. مضایر بن رهینه مازنی با سه هزار نفر؛
به سپاه عمر بن سعد پیوستند.9 بهم پیوستن نیروهای
فوق از این روز تا روز عاشورا بوده است.
روز سوم
1. "عمر بن سعد" یك روز پس از ورود امام علیهالسلام به سرزمین كربلا
یعنی روز سوّم
محرم با چهار هزار سپاهی از اهل كوفه وارد كربلا شد.
2. امام حسین علیه السلام قسمتی از زمین كربلا كه قبر مطهرش در آن واقع ميشد را از اهالی نینوا و غاضریه به شصت هزار درهم خریداری كرد و با آنها شرط كرد كه مردم را برای زیارت راهنمایی نموده و زوّار او را تا سه روز میهمان كنند.
3. در این روز "عمر بن سعد" مردی بنام "كثیر بن عبداللّه" ـ كه مرد
گستاخی بود ـ
را نزد امام علیهالسلام فرستاد تا پیغام او را به حضرت برساند. كثیر بن عبداللّه
به عمر بن سعد گفت: اگر بخواهید در همین ملاقات حسین را به قتل برسانم؛ ولی عمر
نپذیرفت و گفت: فعلاً چنین قصدی نداریم.
هنگامی كه وی نزدیك خیام رسید، "ابو ثمامه صیداوی" (همان
مردی كه ظهر عاشورا نماز
را به یاد آورد و حضرت او را دعا كرد)نزد امام حسین علیهالسلام بود.
همینكه او را دید رو به امام عرض كرد: این شخص كه ميآید،
بدترین مردم روی زمین است. پس سراسیمه جلو آمد و گفت:
شمشیرت را بگذار و نزد امام حسین علیه السلام برو. گفت:
هرگز چنین نميكنم.
ابوثمامه گفت: پس دست من روی شمشیرت باشد تا پیامت را ابلاغ كنی.
گفت: هرگز!
ابوثمامه گفت: پیغامت را به من بسپار تا برای امام ببرم، تو مرد زشتكاری هستی و من نميگذارم بر امام وارد شوی. او قبول نكرد، برگشت و ماجرا را برای ابن سعد بازگو كرد. سرانجام عمر بن سعد با فرستادن پیكی دیگر از امام پرسید:
برای چه به اینجا آمده ای؟
حضرت در جواب فرمود:
"مردم كوفه مرا دعوت كرده اند و پیمان بسته اند، بسوی كوفه ميروم و اگر خوش ندارید بازميگردم... ."

از عشق تو گفتیم و نمک گیر شدیم
تا ساحل چشمان توتکثیر شدیم
گفتند غروب جمعه خواهى آمد
آنقدر نیامدى که ما پیر شدی
اللهم عجل لولیک الفرج
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
به امیدجمعه ای که متن تمام اس ام اس ها یک جمله باشد و آن : مهدی آمد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی…………چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن…………..خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم نه ؛ ولی…………………………..برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام…………………..دوباره صبح؛ ظهر ؛ نه غروب شد نیامدی
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هنوزم انتظارو انتظار است هنوزم دل به “ســیــنـــه” بی قرار است
هنوزم خواب میبینم به شبها همان مردی که بر اسبی سوار است
همان مردی که جمعه آید روزی … و این پایان خوب انتظار است
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
این جمعه هم گذشت…
یک روز جمعه
کسی آرام می آید
نگاهش خیس عرفان است
قدمهایش پر از معنا
دلش از جنس باران است
کسی فانوس بر دستش
مثال نور می آید
امید قلب ما روزی مثال نور می آید
اللهم عجل لولیک الفرج
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آرزو هایم زیر انبوهی از خاکستر
هنوز نفس می کشد
هنوز شعله ورند
نسیم مهربانی تو کدام جمعه می وزد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
در انتظار دیدنت همه دلها بیقرارند
ای تک ستاره بهشت حسرت به دلمان نزار
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد
بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد
سوگند به هر چهارده آیه نور
سوگند به زخم های سرشار غرور
آخر شب سرد ما سحر می گردد
مهدی به میان شیعه برمی گردد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دل پریشونم پریشونم که اربابم نیومد بعد عمری عاشقی حتی یه شب خوابم نیومد
آسمون عصرای جمعه مثل من بهونه گیره بارون گریه باهام حرف میزنه که خیلی دیره
روز دوم 1. امام حسین علیهالسلام در روز پنجشنبه دوم
محرم الحرام سال 61 هجری به كربلا وارد شد
عالم بزرگوار "سید بن طاووس" نقل كرده است
كه: امام علیهالسلام چون به كربلا رسید، پرسید:
نام این سرزمین چیست؟ همینكه نام كربلا را
شنید فرمود: این مكان جای فرود آمدن ما و محل
ریختن خون ما و جایگاه قبور ماست. این خبر را
جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به من داده
است.
2. در این روز "حر بن یزید ریاحی" ضمن نامهای
"عبیداللّه بن زیاد" را از ورود امام علیهالسلام به
كربلا آگاه نمود..
3. در این روز امام علیهالسلام به اهل كوفه
نامهای نوشت و گروهی از بزرگان كوفه ـ كه مورد
اعتماد حضرت بودند ـ را از حضور خود در كربلا آگاه
كرد. حضرت نامه را به "قیس بن مسهّر" دادند تا
عازم كوفه شود.4 اما ستمگران پلید این سفیر
جوانمرد امام علیهالسلام را دستگیر كرده و به
شهادت رساندند. زمانی كه خبر شهادت قیس به
امام علیهالسلام رسید، حضرت گریست و اشك بر
گونه مباركش جاری شد و فرمود:
"اللّهُمَّ اجْعَلْ لَنا وَلِشِیعَتِنا عِنْدكَ مَنْزِلاً كَریما واجْمَعْ بَینَنا وَبَینَهُمْ فِی مُسْتَقَرٍّ مِنْ رَحْمَتِكَ، اِنَّكَ عَلی كُلِّ شَیيءٍ قَدیرٌ؛
خداوندا! برای ما و شیعیان ما در نزد خود قرارگاهِ
والایی قرار ده و ما را با آنان در جایگاهی از رحمت
خود جمع كن، كه تو بر انجام هر كاری توانایی.

قيامت بي حسين غوغا ندارد"شفاعت بي حسين معنا ندارد"حسيني باش كه در محشر نگويند"چرا پرونده ات امضاء ندارد

عالم همه قطره و درياست حسين ، خوبان همه بنده و مولاست حسين ، ترسم كه شفاعت كند از قاتل خويش ، از بس كه كَرَم دارد و آقاست حسين

عالم همه محو گل رخسار حسين است ، ذرات جهان درعجب از كار حسين است . داني كه چرا خانه ي حق گشته سيه پوش ، يعني كه خداي تو عزادار حسين است

آبروي حسين به كهكشان مي ارزد ، يك موي حسين بر دو جهان مي ارزد ، گفتم كه بگو بهشت را قيمت چيست ، گفتا كه حسين بيش از آن مي ارزد

ماه خون ماه اشك ماه ماتم شد ، بر دل فاطمه داغ عالم شد . فرا رسيدن ماه محرم را به عزادارن راستينش تسليت عرض ميكنم

اي وجودت عشق را معناي حسين عالمي يك قطره تو دريا حسين فرا رسيدن ماه محرم را به تمامي مسلمانان جهان تسليت مي گم

پرسيدم:ازحلال ماه، چراقامتت خم است؟ آهي كشيدوگفت:كه ماه محرم است.گفتم: كه چيست محرم؟باناله گفت:ماه عزاي اشرف اولادآدم است

السلام عليكم يااباصالح المهدى (عج)السلام عليك ياامين الله فى ارض وحجته على عباده(ياصاحب الزمان آجرک الله)ماه محرم بر شما وعاشقان حسين تسليت عرض مينمايم)

اردوي محرم به دلم خيمه به پا كرد
دل را حرم و بارگه خون خدا كرد

محرم آمد و ماه عزا شد
مه جانبازي خون خدا شد
جوانمردان عالم را بگوييد
دوباره شور عاشوار به پا شد

حسين ميا به کوفه ، کوفه وفا ندارد ...
اي به دل بسته ، قدري آهسته
کن مدارا با ، زينب خسته ...
يا حسين مظلوم ...

يه جائيه تو دنيا همه براش مي ميرن
تموم حاجتا رو همه از مي گيرن
بين دو نهر آبه ، يه سرزمين خشکه
شميم باغ و لاله اش خوشبو ز عط مُشکه
شباي جمعه زهرا زائر اين زمينه
سينه زن حسينه ، يل ام البنينه ...

دوست دارم هر چي دارم بدم به راه تو حسين
تا که سينه خيز بيام ميون بين الحرمين

السلام اي وادي کرببلا
السلام اي سرزمين پر بلا
السلام اي جلوه گاه ذوالمنن
السلام اي کشته هاي بي کفن

کاش بوديم آن زمان کاري کنيم
از تو و طفلان تو ياري کنيم
کاش ما هم کربلايي مي شديم
در رکاب تو فدايي مي شديم
السلام عليک يا ابا عبدالله ...

كربلا لبريز عطر ياس شد. . . .نوبت جانبازي عباس شد

ديباچه ي عشق و عاشقي باز شود
دلها همه آماده ي پرواز شود
با بوي محرم الحرام تو حسين
ايام عزا و غصه آغاز شود

نازم آن آموزگاري را که در يک نصف روز
دانشآموزان عالم را همه دانا کند
ابتدا قانون آزادي نويسد بر زمين
بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند

دل را اگر از حسين بگيرم چه كنم
بي عشق حسين اگر بميرم چه كنم
فردا كه كسي را به كسي كاري نيست
دامان حسين اگر نگيرم چه كنم

گويند كه در روز قيامت علمدار شفاعت زهراست . . . علم فاطمه دست قلم عباس است.

پرسيدم از هلال چرا قامتت خم است ؟
آهي کشيد و گفت ماه محرم است...

باز محرم رسيد، ماه عزاي حسين
سينهي ما ميشود، كرب و بلاي حسين
كاش كه تركم شود غفلت و جرم و گناه
تا كه بگيرم صفا، من ز صفاي حسين

فرشتهها از امشب صبوي غم مينوشن
دوباره اهل جنت پيرهن سياه ميپوشن

با آب طلا نام حسين قاب کنيد
با نام حسين يادي از آب کنيد
خواهيد مه سربلند و جاويد شويد
تا آخر عمر تکيه بر ارباب کنيد
فرا رسيدن ماه محرم تسليت باد

باز محرم شدو دلها شکست از غم زينب دل زهرا شکست
باز محرم شد و لب تشنه شد از عطش خاک کمرها شکست
آب در اين تشنگي از خود گذشت دجله به خون شد دل صحرا شکست
قاسم وليلا همه در خون شدند اين چه غمي بود که دنيا شکست
محرم ماه غم نيست ماه عشق است محرم مَحرم درد حسين است

هر دم به گوش مي رسد آواي زنگ قافله ، اين قافله تا كربلا ديگر ندارد فاصله .
حلول ماه محرم ، ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه تسليت باد . التماس دعا

نام من سرباز کوي عترت است ، دوره آموزشي ام هيئت است . پــادگــانم چــادري شــد وصــله دار ، سر درش عکس علي با ذوالفقار . ارتش حيــدر محــل خدمتم ، بهر جانبازي پي هر فرصتم . نقش سردوشي من يا فاطمه است ، قمقمه ام پر ز آب علقمه است . رنــگ پيراهــن نه رنــگ خاکــي است ، زينب آن را دوخته پس مشکي است . اسـم رمز حمله ام ياس علــي ، افسر مافوقم عباس علي (ع)
دود این شهر مرا از نفس انداخته است
به هوای حرم ♥کرببـلا♥ محتاجم

من در شهری زندگی می کنم که ...
که مرگ بر آمریکا می گویند ولی آرزویشان این است که آمریکا را حداقل یکبار ببینند.
شهری که انسان نما بسیار دارد.
شهری که مردم برای بالارفتن پا بر سر هم میگذارند.
شهری که تا 30 سالگی پول تو جیبی از پدر و مادر میگیرند.
مهندس برقش سیم کش،مهندس کامپیوترش دی وی دی می فروشد.
من در شهری زندگی میکنم که آدما دین را بدون اینکه بشناسند ردش میکنند.
شهری که میگویند مسلمان ساز و مسلمان دار است اما با هر نفس تهمت میزنند و غیبت میکنند و به قولی گوشت برادر مرده خود را با ولع می خورند.
شهری که دل به دست آوردن سخت است و دل شکستن هنر میباشد.
من در شهری زندگی میکنم که مردمش حرف بی بی سی انگلیس را از مرجع تقلیدشان بیشتر قبول دارند.
شهری که من دوست دارم هوای تو را داشته باشم، و تو هوای من را ، اما نه به معنی حمایت ! به این معنی که هیچکدام نمی خواهیم در هوای خودمان نفس بکشیم.
من در شهری زندگی میکنم که بدحجابی نشان دهنده روشن فکریست.
شهری که مرگ حق است و حق گرفتنی.
شهری که جوان هایش با سکته و سرطان و تصادفات مرگبار رفیقند.
شهری که همه فکر میکنند فقط خودشان می فهمند.
شهری که همه مشکل را در کس دیگر می جویند.
شهری که هنوز نفهمیدم من در آن بدنیا آمده ام یا در آن مرده ام.
شهری که ظاهر زیبایی دارد ولی باطن زشت.
شهری که معروف تبدیل به منکر و منکر نبدیل به معروف شده.
شهری که کلاه مردم برداشتن هنر، و حرام و حلال رعایت کردن اوسکلی نام دارد.
همیشه در جمع دوستان گفته ام هر وقت روزنه و امکانی پیدا کنم تا از تهران بروم درنگ نخواهم کرد.
در متن زیر قسمت هایی که قرمز کرده ام بیشتر خون به دلم کرده است...
با دل تنــــــگت بگو دلــــــــــــدار می آید ز راه
این حقیقت را من از گل های نرگــس خوانده ام......
این السبب المتصل بین الارض والسماء – فرازی از دعای ندبه
گفت: می دانی تپش قلب نشانه ی چیست؟
گفتم: گاهی عشق…
و گاهی او…
تپش، یعنی اعلام زندگی، به عشقت، یعنی هنوز هم زنده ام، تا برای تو بمیرم!
این روزها، بهانه ی قلب های به تپش افتاده؛
عطر سیبی است که پیچیده در هوای پاییز…
مُحرمت نزدیک است…


همه ما مختاریم
که مختار باشیم یا حبیب
که مختار باشیم یا حر
همه ما مختاریم
که آل خلیفه باشیم یا آل علی
که از نژاد احمد باشیم یا از تبار سفیان
مختار!
برخیز و این بار
کاری بکن قبل از اینکه کار از کار بگذرد
برخیز و «قل اعوذ»ی بخوان
برخیز و صورت تردید را سیلی بزن
و مرکب ارادت را نهیبی
و خود را به وسط معرکه برسان
***
آب شیرین یا شور
همه ما فرعونی در سینه داریم
همه ما هر روز وعده ای با ساحران داریم
همه ما مختاریم
که فرعونی باشیم یا به قبله موسی سجده ساییم
سامری هر روز به ما سر می زند
و اگر ما به فریبش دل ببازیم
کاری از دست هارون بر نمی آید
اما این بار
هارون تنها نیست
هارون هرگز تنها نخواهد ماند
هر چند سایه صد فرعون بالای سرش برقصد
برخیز مختار
برخیز و قصاصی سنگین بکش
از قاتلان حسین درونت
برخیز و این بار
تو زودتر از حبیب راهی کربلا شو
تا زندانی فرزندان زیاد نباشی
برخیز!
تا شمر ننشیند
بر سینه حسین
برخیز!
که اگر بنشینی
شاید دیگر معنای قیام را درک نکنی
برخیز!
تو برخیزی یا نه
موسی از طور خواهد آمد
و خون حسین کار خود را خواهد کرد
برخیز و از قافله عقب نمان
برخیز و دستی بر خاک پای یاران رسان
و بر صورت سامری نشان
برخیز
و دستی به عباس رسان
که حسین منتظر است
برخیز و بنشین بر سجاده خضوع
برخیز و سر بگذار بر آستان ولایت
برخیز
تا شکوه شمشیرت
بار دیگر خیره گرداند
چشم شیطان را
برخیز و از خون دل امیدواران پاسداری کن
برخیز
تو اهل نشستن نبودی
برخیز و شمشیری بچرخان
نشستن تو را ننگ است
برخیز و بگسل تارهای شیطان نفست را
و زبان به شماتت دراز شده کوفیان را
برخیز و سر راست کن
ما تو را به قیام شناخته ایم
برخیز و به قامت فرازان بپیوند
که تو برخیزی یانه
ما نخواهیم نشست
تا مادر سیلی بخورد!
و علی خانه نشین شود
و کربلا تکرار شود
حالمان بد نیست غم کم میخوریم
کم که نه هر روز کم کم میخوریم
آب میخواهم سرابم میدهند
عشق میورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
زچه بیدارم نکردی آفتاب
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم ئ دارم زدند
دشنه ی نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
من نمیگویم که با من یار باش
من نمیگویم مرا غمخوار باش
من نمیگویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشکفتن بس است
روزگارت باد شیرین شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
این همه خنجر دل کَس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
هیچکس از حال ما پرسید؟ نه
هیچکس اندوه ما را دید؟ نه
هیچکس چشمی برایم تر نکرد
هیچکس یک روز با من سر نکرد
هیچکس اشکی برای من نریخت
هرکه با من بود از من میگریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفئل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.
در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد.
یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد.
وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است.
وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت :
" هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد ....."


باید دیروزت با امروزت
از زمین تا آسمان فرق داشته باشد
مانند...
حُر
با شنیدن صدای
لگد به در
هول می کند زینب...
واز اینجاست که
شروع می شود
شاگرد: استاد، چکار کنم که خواب امام زمان رو ببینم؟
پیر مغان: شب یک غذای شور بخور. آب نخور و بخواب.
شاگرد دستور پیر رو اجرا کرد و برگشت.
شاگرد: استاد دائم خواب آب میدیدم!
خواب دیدم بر لب چاهی دارم آب مینوشم.
کنار لوله آبی در حال خوردن آب هستم!
در ساحل رودخانه ای مشغول….
گفت اینا رو خواب دیدم!
پیر مغان فرمود:
تشنه آب بودی خواب آب دیدی؛
تشنه امام زمان بشو تا خواب امام زمان ببینی!!
صد فرسخ پیاده روی (هفهاف)
کاروان حسینی از مکه عازم کربلا بود. در بین راه امام حسین (ع)
به یکی از یارانش فرمود: «به شهر بصره برو و پیام مرا برای مردم
بصره بخوان و از آنها برای آمدن به کربلا کمک بخواه.» نماینده امام
حسین (ع) وارد بصره شد و قبل از اینکه بتواند برای همه مردم
پیام امام را بخواند؛ او را دستگیر کرده و به زندان انداختند. اما کم و
بیش خبر بین مردم پخش شده بود.در بصره مردی بود به نام
هفهاف؛ او از یاران حضرت علی (ع) و از مردان شجاع عرب بود.
هفهاف در همه جنگ های حضرت علی (ع) حضور داشت و
افسری والاقدر بود. هفهاف تصمیم گرفت به کمک امام حسین
(ع) برود. با هر کسی صحبت می کرد فایده نداشت. هفهاف دید
که بی تفاوتی بر جامعه اسلامی سایه افکنده است. مسلمانان
نماز می خوانند، روزه می گیرند، به زیارت خانه خدا می روند، اما
نسبت به وضع جامعه بی تفاوت هستند. ظلم و فساد را می
بینند؛ اما حرف نمی زنند. هفهاف به مردم گفت: «حالا که، کسی
امام زمان خود را یاری نمی کند؛ من تنها می روم! آیا کسی هست
وسیله سواری به من دهد؟ اسبی، شتری، چیزی؟! همه
ترسیدند. هفهاف مجبور شد پیاده این راه سخت صد فرسخی را
برود. آری طولانی بودن راه، خطر حیوانات درنده، خطر دزدان راه و
.... مانع او نشد. او راه و هدف خود را انتخاب کرده بود. هفهاف
می دانست؛ تنهایی بهانه ای برای نشستن و ساکت ماندن
نیست. غروب روز عاشورا به کربلا رسید. همه یاران امام حسین
(ع) کشته شده بودند. گرد و غبار و دود سراسر آسمان را گرفته
بود. از کسانی که آنجا بودند، پرسید چه خبر شده است؟ گفتند:
«همه را کشتیم و پیروز شدیم.» رزمنده دلیر و تنهای سپاه اسلام
، کسی که صد فرسخ پیاده آمده بود تا جانش را فدای اسلام و
رهبرش کند. شمشیرش را بدست گرفت و با قاتلان امام حسین
(ع) جنگید تا بالاخره شربت شهادت را نوشید.
کوفه خشکسالی شده بود, خیلی وقت بود باران نباریده بود...
آمدند پیش علی بن ابیطالب علیه السلام. ایشان فرمودند:
" به فرزندم حسین(ع) بگویید برایتان دعا کند."
آمدند پیش امام حسین (ع),حضرت دعا کردند و باران بارید...
خوشحال شدند , گفتند جبران می کنیم...!
تولدت مبارک

16آبان تولد دوست خوبم ومدیر وبلاگمون
آقای کاوری عزیز می باشد .امیدوارم
که تبریک دست خالی ما را با مهربانی بی حد خود بپذیرد.
چه لطيف است حس آغازي دوباره ...
چه زيباست رسيدن دوباره
به روز زيباي آغاز نفس كشيدن ...
و چه اندازه عجيب است ...
روز ابتداي بودن ...
وچه اندازه شيرين است امروز ...
روز ميلاد تو ...
روز تو ...
روزي كه آمدي ...
............................