گاهی لازم است.............!

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند ...

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره ی بزرگ تر می دهند. اما دو تکه سنگ هیچ گاه با هم یکی نمی شوند پس هرچه سخت تر و قالبی تر باشیم، فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در نتیجه امکان بزرگ تر شدنمان کمتر.

آب در عین نرمی و لطافت، در مقایسه با سنگ، به مراتب سر سخت تر و در رسیدن به هدف خود لجوج تر و مصمم تر است.سنگ پشت اولین مانع جدی می ایستد اما آب راه خود را به سمت دریا می یابد.

پس:

در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را در دل نرم و لطیف می باید جستجو کرد.

 گاهی لازم است کوتاه بیایی.

گاهی نمی‌توان بخشید و گذشت اما، می‌توان چشمان را بست و عبور کرد.

گاهی مجبور می‌شوی نادیده بگیری.

گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی.


خوشبختی


درسی از گاندی

گاندی رهبر فقید هندوستان با قطار در حال مسافرت بود ...

به علت بی توجهی، یک لنگه از کفشهای نو او، که به تازگی خریده بود از

پنجره ی قطار بیرون افتاد.

گاندی بلافاصله لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت.

مسافران دیگر با تعجب به او نگاه کردند و علت این کارش را پرسیدند.

او با لبخندی رضایت بخش گفت: "یک لنگه کفش نو برای من بی مصرف

است، ولی اگر کسی یک جفت کفش نو پیدا کند مطمئنا خیلی خوشحال

خواهد شد"

خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی آنکه خود داشته باشیم،

دیگران را از آن برخوردار کنیم.


طنز



 آیا می دانید..


آیا می دانید که اگر شما در حال حمل قرآن باشید


شیطان دچار درد شدید در سر میشود..


و باز کردن قرآن ، شیطان را تجزیه می کند!


و با خواندن قرآن ، به حالت غش فرو میرود..


و باعث در اغما رفتنش میشود..


و آیا شما می دانید که هنگامی که می خواهید
این پیام را به دیگران ارسال کنید ،
شیطان سعی خواهد کرد تا شما را منصرف کند؟




دلت شماره چنده؟


۱. یکی دلش به صد دل بنده..

 2. یکی صد دل, به یه دل می بنده..

 3. یکی یه دل , به یه دل می بنده و تا اخر پایبنده..

 4. یکی نمی دونه دلش به کی بنده..

 5. یکی هر بار به یکی دل می بنده..

 6. یکی دل می بنده که بخنده..

 7. یکی هم دلش اکبنده , مونده به کی دل ببنده

 8. یکی هم دلش شکسته و منتظره یه بنده

 حالا تو دلت شماره چنده؟

بادکنک

اگه یه روز فرزندی داشتي بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک بخر.

بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده.

بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره
 
بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی 

و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.
 
و مهمتر از همه:

بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که 

راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده...

به خود آی

حقیقت نه به رنگ است و نه بوی

نه به های است و نه هوی

نه به این است و نه اوی

نه به جام است و سبوی.

به تو سر بسته و در پرده بگویم

تا کسی نشنود این راز گهربارِ جهان را

انچه گفتند و سرودند, تو آنی

خود تو جام جهانی

تو ندانی تو ندانی که خود, آن نقطه ی عشقی

تو خودت باغ بهشتی

به تو سوگند به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی

تا بر در خانه ی متروکه ی هر کس ننشینی و به جز روشنیه پرتو خود هیچ نبینی و گل وصل نچینی

نه که جزئی، نه چون اب در اندام سبویی خود اویی خود اویی.

به خود آی!!!!

جــــوک های باحــال و خنــده دار روز

لباسها در آب کوتاه میشوند و برنجها دراز.
در درازای زندگی لباس باش ودرپهنای آن برنج
و اگر عمق این پیام را نفهمیدی
بدان که تنها نیستی، چون منم نفهمیدم! :)
 
کاش الآن کنارم بودیو واسم لالایی میخوندی
منم با لگد میزدم بهت میگفت گمشو مگه من بچه م ؟! جمع کن این لوس بازیا رو :خخخخ

 
 وای حال میده دختره داره میره عروسی دو تا دستتو صابونی کنی
بزنی به صورتش تا میتونی فرار کنیاااا
آی حال
آآآآآآآی حال میده ه ه ه:)
 
از یه اسب میپرسن چرا هر کس تورو میبینه سوارت میشه؟
اون اسب جواب نداد. سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت.
میدونید چرا؟؟؟
چون اسبا نمیتونن حرف بزنن.
نه واقعا انتظار داشتین اسبها حرف هم بزنن؟:|

 
یکی از بزرگترین حسرتام مال وقتیه که میرم خونه ی کسی واسش شیرینی خامه ای میبرم !
بعدش تا آخر مهمونی منتظر میشم بلکه یه تیکشو بیاره با چایی بخوریم ولی نمیاره لعنتی !

 
من اولش ، یه گوله نمك یددار بودم بعدش دستو پا در آوردم
گفتم شماهم درجریان باشید !:)

 
یه وقتایی لازمــه از گوشیمون بشنویم “مشترک مورد نظر آدم نمیباشد … لـــطفا قطع کنید”!

 
حالا گاوداری و مرغداری و پرورش اسب و این چیز ها رو خارج شهر میسازن قابل درکه برام !
اما نمی فهمم دیگه چرا دانشگاه ها رو خارج شهر می سازن؟:|

 
امان از دسته این 
مانکنا
ی جلویه مغازه هأ امروز دماغ یکیشون و گرفتم بهم گفت مرض داری ؟ نگو صاحب مغازه بود!! 
 

 
ﺧﺎﻧﻪ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺑﻘﯿﻪ ﻟﻮﺍﺯﻡ ﺩﺭﻭﻥ ﺍﻭﻥ ﺯﺍﺋﺪﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ ﺭﻭ ﻓﺮﺍﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ..:))
 
یکی هم نداریم برامون یه آب انار بیاره بگه:
عزیزم خسته نباشی انقدر میخندونی :(

 
قدیما که فتوشاپ نبود آدما چقدر زشت بودن!!
نخند خودتم زشت بودی:|
 
بالاتر از سرعت نور میدونی چیه ؟
سرعت جمع و جور كردن خونه در مواجهه با مهمان سرزده :))

 
از فرشید امین عزیز که اهنگ بعد از نسترن رو خونده خواهش میکنیم اهنگ قبل از نسترن رو هم بخونه که ما کلا در جریان باشیم...

 
آیا میدانید : یک اتاق مرتب نشانه ای از کامــپیوتر خــراب یا اینترنتی قطع شده میباشد !
 
“باز منو کاشتی رفتی” چیست ؟
اعتراض نهال به باغبان وظیفه نشناس !

 
امروز صبح كه از خواب بیدار شدم اولین سوالی كه برام پیش اومد این بود كه من كجام؟!!!
یه كم كه دقت كردم فهمیدم مامانم اتاقم رو تمیز كرده

 
یه ﺳﻮﺍلی ﺫﻫﻦ ﻣﻨﻮ ﺩﺭﮔﯿﺮﮐﺮﺩﻩ !
ﺍﯾﻦ ﺁﺗﺸﻨﺸﺎﻥ های ﻣﺤﺘﺮﻡ ،
ﭼﺮﺍ ﻫﻤﻮﻥ ﻃﺒﻘﻪ ﯼ ﺍﻭﻝ ﻧﻤﯽ ﺷﯿﻨﻦ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻥ ﺑﺮﻥ
ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ
ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻧﺸﻦ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻣﯿﻠﻪ ﻫﺎ ﺳﺮ ﺑﺨﻮﺭﻥ ﺑﯿﺎﻥ ﭘﺎﯾﯿﻦ؟ :|

 
یه سوال
یعنی این نوشابه کوچولوها بی خانواده محسوب میشن؟!

 
یه عمه دارم، خدایش خیلی آدم خوبیه، خداوکیلی حقش بود که خالم باشه!

اگه آقایون بودن چی کار می کردن؟



اگه آقایون بودن چی کار می کردن؟

بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است.
 اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.
اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.

فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است
 به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف،
موافقت می کند
 که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند
به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر
خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.


به نظرشما اگه قضیه بر عکس بود آقایان چکار میکردن ؟


دستهایمان


دست همیشه برای زدن نیست ....

کار دست همیشه مشت شدن نیست .....


دست که فقط برای این کار ها نیست .....


گاهی دست میبخشد .....


نوازش میکند ..... احساس را منتقل میکند .....


گاهی چشمها به سوی دست توست .....


دستت را دست کم نگیر ........