عشق آسمانی

مصطفی اومده بود خواستگاریم
مادرم بهش گفت:
" این دختر صبح ها که از خواب بلند میشه
در فاصله ای که دستش را شسته و مسواک می زنه
یه نفر تختش رو مرتب می کنه
لیوان شیر رو جلوی در اتاقش میاره
و براش قهوه آماده می کنه
شما می تونید چنین کاری کنید؟ "
مصطفی که خیلی آروم نشسته بود و به حرفای مادرم گوش می داد ، گفت:
" من نمی توانم برای دخترتان مستخدم بگیرم
ولی قول می دهم تا زنده ام ، وقتی بیدار شد
تختش را مرتب کنم
و لیوان شیر و قهوه را برایش آماده کنم"
تا وقتی شهید شد این کار رو می کرد
خودش قهوه نمی خورد
اما چون می دانست ما لبنانی ها به قهوه خوردن عادت داریم ، درست می کرد
وقتی هم منعش می کردم ، می گفت:
" من به مادرتان قول دادم تا زنده ام این کار رو برای شما انجام بدهم"
راوی: همسر شهید مصطفی چمران
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۱/۲۹ ساعت 16:58 توسط قاصدک
|
شاید آن روز که سهراب نوشت: "تا شقایق هست زندگی باید کرد" خبری از دل پر درد گل یاس نداشت. باید اینطور نوشت: "چه شقایق باشد، چه گل پیچک و یاس، جای یک گل خالیست، تا نیاید مهدی زندگی زیبا نیست...